تبليغاتX

بزرگترین مرجع برای وبلاگ نویسان

pregnancy due date کوچولوی نازم

سفر

بالاخره بعد از مدتها رفتیم سفر؛از تابستان تا حالا میخواستیم بریم اما جور نمیشد.

چهارشنبه شب راه افتادیم و رفتیم شمال و دوشنبه بعد از ظهر برگشتیم.

پسرم اولین سفرش رو تو شکم مامان تجربه کرد و فکر کنم کلی بهش خوش گذشت.

البته پسرم میدونم کمی تو راه خسته شدی اما خیلی پسر خوبی بودی و اصلا مامان رو

 اذیت نکردی قربونت برم.

اونجا هم که خیلی خوب بود مامان و بابای پدرت هم همراهمون بودن و مامان بزرگت کلی

 زحمت کشید و همه کارا رو میکرد و اجازه نمیداد من کاری بکنم و ما فقط خوردیم و خوابیدیم.

خدا رو شکر هوا این چند روز که ما اونجا بودیم عالی بود و همش آفتابی و گرم که محلی ها

هم تعجب میکردن از این هوا تو این موقع سال.

اما خوب خدا جون هوای پسر و مامانش رو داشت دیگه ما هم کلی گشتیم.

راستی برات یه بلوز شلوار خوشگل خریدم که فکر کنم نزدیک 1 سالگی اندازت میشه.

با این که پام هنوز خوب نشده بود و درد میکرد و حسابی باد داشت اما بازم خوش گذشت البته

 همه حواسشون بود و هر جا میرفتیم تا نزدیک محل نشستن با ماشین میرفتیم و آروم راه میرفتن

 به هوای من خلاصه که خیلی خوش گذشت.

پسرکم اگر خدا بخواد دیگه جمعه وسالیت رو میاریم و میچینیم .

الان آخرای هفته 32 هستیم و این روزا شما هر روز سنگین تر میشی و راه رفتن و بلندشدن

 و نشستن و خلاصه همه کارا دیگه برام حسابی مشکل شده و ماشاءالله شما هم هر روز بزرگتر

 میشی و به چشم میشه متوجه رشدت شد.

اشکال نداره عسلم من تحمل میکنم شما خوب بزرگ شو و قوی بعد بیا بغلمون که من و بابایی

 حسابی منتظریم.

!! نوشته شده توسط sareh | 10:47 قبل از ظهر | بیست و هفتم آبان 1388 •

مشکل جدید!!!!!!

دیروز هم از اون روزاااااااااا بود.

صبح باید میرفتم دکتر غدد و بعد هم خرید داشتم وقتی کارم تو مطب تموم شد رفتم سمت

 مغازه ها کف خیابون سنگ فرش بود و صاف کف کفش منم کاملا صاف بود اما نمیدونم چرا

 پام پیچ خورد خیلی بد درد گرفت و صدا داد خدا رو شکر زمین نخوردم.

جلوی یه مغازه صندلی بود نشستم چند دقیقه ای و درد خیلی کم و خوب شد منم راه افتادم و

 تا ظهر کارام رو انجام دادم.

وقتی رسیدم خونه 1 ساعت بعد درد شروع شد و ورم هم بیشتر.

ظهر بابای نینی اومد پام رو بست به خاطر فسقلیم هم ترسیدم از هیچ پمادی نزدم.

شب هم پام رو گذاتشتم تو آب گرم و از روش های قدیمی ها استفاده کردم

(کارایی که هرگز نکردم)زرده تخم مرغ و نمک و زرد چوبه و لالا کردم البته با بد بختی

همین طوریش شب نمیتونستم درست تکون بخورم حالا هم که دیگه جای خود دارد.

حالا خدایی نمیدونم مال تخم مرغ بود یا نه ولی هم دردم و هم ورم پام بهتر شد.

میترسم برم دکتر چون تا ببینه میگه عکس بگیر منم دوست ندارم میترسم برای پسرم

 بد باشه کلی تا حالا از همه چی گذشتم حتی 1 قرص هم نخوردم دیگه حالا که آخراشه

خیلی زور داره.

امیدوارم همین طوری تحمل کنم و کم کم خوب بشه و پام مشکل اساسی پیدا نکرده باشه.

!! نوشته شده توسط sareh | 8:36 قبل از ظهر | نوزدهم آبان 1388 •

هفته 31

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

در اين هفته اندازه كودك شما به حدود 40 سانتي متر رسيده است. وزن او كمي بيشتر از 1360 گرم است و به زودي شاهد يك افزايش وزن ناگهاني در كودكتان خواهيد بود. او همچنين مي تواند سرش را از يك طرف به طرف ديگر بچرخاند. يك لايه چربي هم در زير پوست او در حال جمع شدن است تا او براي زندگي در خارج رحم آماده شود، در نتيجه بازوها سرها و بدن او در حال بزرگتر شدن هستند.

شما چگونه تغییر می کنید؟

شما ممكن است در اين دوران شاهد ترشح آغوز يا پيش شير از پستانهايتان باشيد. برخي از خانمهاي حامله چنين مسئله اي را مشاهده مي كنند و برخي هم آن را پيش از تولد نوزادشان تجربه نخواهند كرد. در هر حال اين مسئله طبيعي است و نشانه آن است كه بدن شما وظيفه خود را به درستي انجام مي دهد. اگر ميزان اين ترشحات زياد است مي توانيد يك دستمال مخصوص دوران شيردهي در سوتين خود بگذاريد تا از كثيف شدن لباسهايتان جلوگيري كنيد. همچنين اگر تصميم داريد كودكتان را با شير خود تغذيه كنيد ممكن است بخواهيد از سوتين شيردهي استفاده كنيد. اگر سوتين فعلي شما ديگر برايتان راحت نيست مي توانيد از همين الان از سينه بند شيردهي استفاده كنيد.
آيا گاهي اوقات ماهيچه هاي رحم شما منقبض مي شوند؟ بعضي از خانمهاي حامله اين انقباضات ناگهاني را (كه انقباض براكستون- هيكس ناميده مي شوند) در نيمه دوم حاملگي و ماههاي آخر بارداري خود تجربه مي كنند. اين انقباضات كه بين 30 تا 60 ثانيه طول مي كشند و نامنظم و بي قاعده هستند فعلا نبايد مرتب بروز كنند و همچنين نبايد دردناك باشند. هنگامي كه چند هفته به زايمان شما باقي مانده باشد ممكن است اين انقباضات بيشتر بروز كنند و شايد كمي دردناك شوند. به اين انباضها اغلب "درد زايمان كاذب" مي گويند، زيرا گاهي اوقات ممكن است تشخيص درد زايمان اصلي از اين انقباضات ناگهاني بسيار سخت باشد. با اين حال تا پيش از هفته سي و هفتم هنوز كودك شما نارس است. پس اگر اين انقباضات به طور مرتب رخ مي دهند حتي اگر درد ندارند ممكن است نشانه اي از زايمان زودرس باشند. در صورت مشاهده تغيير يا افزايش ترشحات واژن كه آبكي، لزج، صورتي يا خوني باشند، همچنين در صورت مشاهده درد در ناحيه شكم، گرفتگي عضلاني مشابه با دوران قاعدگي، بيشتر از 4 بار انقباض عضلاني در ساعت، افزايش فشار در ناحيه لگن يا كمردرد (خصوصا اگر قبلا چنين دردي نداشته ايد) بلافاصله با پزشك يا ماماي خود تماس بگيريد.
اگر شما فرزند پسري بدنيا خواهيد آورد، بهتر است در مورد ختنه كردن يا نكردن او با يكديگر صحبت كنيد، در مورد زمان و روش انجام ختنه نظرات مختلفي مطرح مي شود، بهتر است كمي تحقيق كنيد يا از متخصص زنان و اطفال خود بپرسيد.

!! نوشته شده توسط sareh | 9:36 قبل از ظهر | شانزدهم آبان 1388 •

یک روز دیگه

امروز وقت دکتر داشتم برای چکاپ عسلم.

خانوم دکتر اول صدای قلب کوچواوت رو چک کرد بعد فشار و بعد هم وزن.

همه چیز خوب بود خدا رو شکر من اصلا وزن اضافه نکرده بودم اما شما حسابی

تپل شده بودی.

فکر کنم به خاطر رژیمم خودم لاغر شدم اما شما تپل شدی و برای همین من وزن

 اضافه نکردم که خانوم دکتر گفت بهرته و به نفع خودمه.

دوباره دو هفته دیگه باید برم برای چکاپ دیگه چکاپها دو هفته 1 بار شده عسلم

 و کم کم به موعد دیدار نزدیک میشیم.

به خانوم دکتر گفتم هفته پیش 1400 بودی و پرسیدم 3500 میشی یا نه که گفت

 شاید بیشتر هم بشه.

اما من دوست دارم همون 3500 باشی و قدت بلند باشه.

بازم هرچی خدا بخواد مهم اینه که سلامت باشی و راحت بیای بغل مامان و بابا.

بابایی که دیگه خیلی منتظرته و میگه داری هر روز بزرگتر میشی و کلی ذوق

 میکنه گاهی میگه کاش الان بود بغلش میکردم حسابی بوسش میکردم و میچلوندم.

بابایی حسابی رفته تو رویا.

!! نوشته شده توسط sareh | 10:15 بعد از ظهر | چهاردهم آبان 1388 •

داستان طولانی 1 هفته

از پنجشنبه پیش که رفتم برای چکاپ ماهانه تا امروز درگیر دکتر و آزمایش و

 بیمارستان بودم.

خیلی خسته هستم و احساس میکنم توان جسمی و روحیم خیلی کم شده و به

 یه استراحت درست و حسابی نیازدارم.

اگر به خاطر پسر کوچولوم نبود حتی حاضر نبودم یه روزش رو هم تحمل کنم.

وقتی پنجشنبه 30 مهر رفتم برای چکاپ و تست تحمل گلکوزم رو به دکتر نشون دادم

بهم گفت قندت خصوصاقند ناشتات بالاست و برای بچه خیلی خطر داره و باید یه آزمایش

الان بدی و اگر همین اندازه بالا بود بستری بشی وگرنه بچه خفه میشه.

خدا میدونه چه حالی شدم با شنیدن این حرفا چون لفظ گفتنش به این آرومی ها هم نبود.

به هر حال من ناشتا بودم و ازمایش رو اورژانسی دادم و جوابش رو بردم پیش

 دکتر اورژانس که گفت نیازی به بستری نیست فعلا و قندت اومده پایین تر اما گفت باید

 بری پیش دکتر غدد مشاوره.

خلاصه اونروز دیگه عصر شده بود و دکتر غدد وقت نداشت و قرار شد شنبه برم.

اونروز با استرس شدید گذشت و برای همین پسرکم فرداش تا شب تکون نمیخورد

 و من دیگه داشتم از فکر وخیال میمردم.

بالاخره شنبه شد و من رفتم دکتر غدد حالا من دل تو دلم نبود و دکتر گفته بود ساعت

۱ و نیم میاد من از صبح رفتم بیمارستان چون باید توی دوتا کلاس شرکت میکردم

 خلاصه رفتم کلاس تا ساعت 1 و نیم شد و رفتم پشت در اتاق دکتر غدد با کلی نگرانی

 که الان چی میگه و چی میشه اما........

دکتر به جای ساعت 1 ونیم ساعت 3 اومد و دیگه جز نگرانی خستگی هم بهم فشار

 میورد و از طرفی جرات ریسک نداشتم که برم و برای یه روز دیگه وقت بگیرم.

خلاصه که تا ساعت 5 و نیم کارم طول کشید و در آخر هم دکتر گفت با این ازمایشات

 نمیتونم برات درست تصمیم بگیرم و باید یه ازمایش 3 نوبته دیگه بدی تا ببینم الان در

چه وضعی هستی.

باورم نمیشد بعد از این همه ساعت فقط همین 1 جمله و قرار بود باز هم من بلاتکلیف

و نگران پسرم باشم وقتی از مطبش اومدم بیرون دیگه نمیتونستم جلوی اشکهام رو

بگیرم خودم نمیدونم چرا اما همین طور گریه میکردم واحساس میکردم دیگه هیچ توانی

 ندارم توی اون لحظه انگار تنها کسی که میتونست برام آرامش و دلگرمی باشه

همسرم بود بهش زنگ زدم و قرار شد من برم خونه و اونم بیاد.

آژانس گرفتم و اومدم خونه توی راه به زور اشکهام رو کنترل میکردم وقتی رسیدم

 انگار تا همسرم بیاد بی هوش شدم و خوابم برد وقتی اومد دوباره مفصل گریه کردم

 و خودم رو خالی کردم.

بابای نینی گفت فردا با هم میریم و آزمایش 3 نوبته رو انجام میدیم.

آخه تا 4 بعد از ظهر طول میکشید و همسرم بعد از هر مرتبه خون دادن منو میبرد خونه

مادر شوهرم که به اونجا نزدیک تربود و اون بنده خدا هم کلی برام زحمت میکشید و

غذا و میوه و ......

وقتی شوهرم بود احساس امنیت و آرامش داشتم و آزمایشات رو دادم دکتر چهارشنبه

میومد و من باز هم باید انتظار میکشیدم.

خلاصه چهارشنبه شد و من دوباره راهی شدم ، نمیدونستم چی میشه و دکتر چی

میگه امیدوار بودم آزمایشم خوب باشه ؛ وقتی آزماشم رو گرفتم دیدم قند ناشتام

 بالاست بازم البته کمتر از دفعه پیش بود اما بازم بالا بود

اما بقیه نوبت ها خوب بود و خیلی کمتر از دفعه پیش بود.

آزمایش رو نشون دکتر دادم و دکتر گفت باید بستری بشی قند ناشتا بالاست و برای

 بچه خطر داره و گفت خیلی نگران کننده نیست اما باید کنترل بشه تا خیالمون راحت بشه.

از همون موضوعی که میترسیدم پیش اومد .

منم رفتم دنبال پذیرش و به بابای نینی هم خبر دادم که بیاد.

دیگه حتی بهم اجازه ندادن که برم وسایلم رو بیارم و یه دوش بگیرم گفتن بگو

 همسرت برات وسایلت رو بیاره و همین جا برو دوش بگیر.

منم به شوهرم گفتم اول بره خونه وسایلم رو بیاره بعد بیاد.

خیلی خسته بودم و دوست داشتم برم خونه و از این همه خستگی روحی

 و جسمی فرار کنم و همش خواب باشه.

بهم تخت دادن اتاق 3 تخته بود و اون دوتا خانوم دیگه هم مثل من بودن و قندشون

بالا بود البته بیشتر از من و دو روز پیش اومده بودن.

خلاصه که ساعت ملاقات همسر مهربون اومد و مادرشوهرم و خواهرشوهرم هم

 کلی برام وسیله آوردن و اومدن دلم نمیخواست همسرم بره چون تنها دلگرمیم بود

 اما چاره ای نبود.

به مامانم هم نگفتم چون میدونستم نمیتونه از کرج تا آخر ملاقات برسه و فقط

نگران میشد البته شب بهش خبر دادم چون عادت داشتیم روزی چند بار با هم

حرف بزنیم و مامانم هم میدونست من رفتم دکتر و منتظر خبر ازم بود.

دیگه تا ساعت 11 شب من رو هزار جا بردن که سونو،مشاور زنان،چک

 کردن قلب پسرم و....

که خدا رو شکر همه خوب بوئ و دکتر سونو گفت جنین خیلی خوب و سالمی

داری و وزنش هم 1کیلو 400

قبل از شام هم انسولین زدن ومن با تمام خستگی دچار بیخوابی و.........

اونجا تو بخش کلی نینی تازه به دنیا اومده و ماماناشون بودن که به حالشون

 قبطه میخوردم و دوست داشتم جای اونا باشم اما چون خیلی داغون بودن میگفتم

 خدایا یعنی من اون قدرت و انگیزه قبل رو دارم برای زایمان.

صبح هم قبل از صبحانه انسولین داشتیم که گفتم خودم میزنم برای خودم که

 عادت کنم بقیه هم تختی هام هم خودشون زدن و یکی از شروط مرخصی یاد گرفتن

انسون زدن بود که من داوطلبانه زدم که زودتر برم.

خدا رو شکر بخش خیلی خوب و تمیزی بود و پرستار های فوق العاده

خوش اخلاقی داشت.

قبل از ظهر هم بردنم مشاور تغذیه و بهم یاد داد چی بخورم و کی بخورم تا برام

مشکلی نباشه.

بعد هم دکتر غدد اومد و همه چیز رو چک کرد بعد پرسیدم خودم انسولین زدم

یا نه و گفت مرخصم.

باید برای مرخصی کامل منتظر دکتر زنان هم میشدیم که بعد از ناهار اومد و

اونم مرخصم کرد و گفت باید هر هفته چک بشم .

بعد از ساعت ملاقات هم مرخص شدم ولی هنوز احساس خستگی دارم و تازه

 دارم کم کم رو به راه میشم.

 

پی نوشت: نتیجه این همه رفت و اومد و داستان دراز من شد 1 بار انسولین صبح و 1

باز شب برای سلامتی خودم وپسرم تا آخر بارداری.

!! نوشته شده توسط sareh | 3:31 بعد از ظهر | نهم آبان 1388 •

ماه هفتم

بازم با کلی تاخیر اومدم.

اخه این مدت خیلی کار داشتم و البته دارم .

داریم خونه رو برای ورود فرشته کوچولومون آماده میکنیم و کلی کار داریم.

جابه جا کردن اتاق خانه تکانی کلی و خرید خورده ریزهایی که مونده و کلی کار

دیگه که ما فقط جابه جا کردن اتاق رو انجام دادیم البته ما که منظورم مامانم

و بابای نینی هست.

کلی اتاقمون باز شده و آماده ورود وسایل امیرحسین عزیزم شده.

وای که دلم داره برای چیدن وسایلش ضعف میره اما هنوز نمیشه چید.

احتمالا باید کفپوش خونه رو عوض کنیم و برای همین کارا مونده

تا اون کار انجام بشه.

از همه مهم تر خبر این که وارد ماه هفتم شدیم و بازم به دیدار نزدیکتر میشیم.

دیگه بی طاقت شدم و دلم میخواد پسرکم رو زودتر بغل کنم هر شب من و

بابای نینی فکرای خوشگل براش میکنیم و تجسمش میکنیم و بیشتر دلمون

 براش ضعف میره.

امروز هم رفتیم پیش خانوم دکتر دیگه باید دوهفته یک بار بریم .

خدا رو شکر همه چیز خوب بود و مامانی این بار۵/۱زیاد کرده بود.

سونوگرافی رو هم نشون خانوم دکتر دادم و گفت همه چیز نرماله خدا رو شکر

ازش پرسیدم یعنی پسرم به 3کیلو و نیم میرسه گقت بله .

امیدوارم پسرکم خوب وزن بگیره و قدش هم خوب بلند بشه.

تکونهات خیلی با قبل فرق کرده .

دیگه کاملا میفهمم سر و باسنت هست یا دست و پاهات دقیقا مثل

یه ادم کامل حرکات سنگین و بزرگ.

وای که با هر تکونت دلم رو میبری .

از روی لباس تکونهات کاملا پیداست عسلم.

!! نوشته شده توسط sareh | 10:35 بعد از ظهر | بیست و هشتم مهر 1388 •

غیبت مامانی و کلی اتفاق

سلام پسرم.

دوباره اینترنت تموم شده و هنوز فرصت نکردیم نمدیدش کنیم.

راستی انگار یادم رفته اسم قشنگت رو تو وبلاگت ثبت کنم پسرم چون همه دوستایی که میان

و بهمون سر میزنن میپرسن اسمش چیه.

اسم عسل من امیرحسین  

 

چند وقته که برات ننوشتم عسلم ببخشید.

این مدت که ننوشتم دو روزش رو هم رفته بودیم خونه مامانم .

خدا خواست و با پس انداز های بابایی و با زحمتهاش یه ماشین خریدیم مدلش پایینه

 اما مهم اینه که توی زمستون وسیله داریم و شما هم که به دنیای بیای

نگران وسیله نیستیم.

خدا رو شکر این رو هم از برکت وجود تو و زحمت های بابایی میدونم.

انشاءالله تا سال دیگه بتونیم دوباره پس انداز کنیم و ماشین بهتر بگیریم.

هرچند که من از همینشم خوشحالم و خدا رو شکر میکنم.

بعد این که یکشنبه رفتیم سونوگرافی که بابایی چون کارش زیاد بود نتونست بیاد

برای همین به مامانم زحمت دادم و با هم رفتیم عسلم بابایی خیلی دلش میخواست بیاد

و دوباره ببینتت اما حیف که نتونست .

تازه شما گل پسر هم پشتت رو به ما کرده بودی و با خیال راحت لالا بودی.

بابایی میگفت چون من نبودم پسرم رونمایی نکرده.

الهی قربونت برم که کلی بزرگ شده بودی.

سرت کمی بالا تر از نافم بود الهی قربون اون سر کوچولوت بشم.

وزنت 876 گرم بود و خانوم دکتر گفت خیلی زود 1 کیلو میشی.

مامانی خوب بخور و بزرگ شو و بیا بغلمون که من و بابایی حسابی منتظر چلوندنت هستیم.

بوووووووووووس.

!! نوشته شده توسط sareh | 9:42 قبل از ظهر | بیست و یکم مهر 1388 •

این چند روز

سلام پسر عسلم

پنجشنبه من و مامانم(مامان بزرگ شما) رفتیم و برات کلی چیزای خوشگل خریدیم.

نمیدونی چقدر هردومون خسته شدیم بیچاره مامانم کلی پاهاش باد کرده بود اما کلی هم

ذوق داشت که برات خرید کردیم.

همش هم میگفت هنوز برای بچه م اینو نخریدیم و اونو نخریدیم.

حالا سر وقت عکس چیزایی که خریدیم رو برات میذارم.

جمعه هم با بابایی رفتیم و رنگ تخت و کمدت رو سبز و نقره ای کردیم.

کلا وسایلت رو هم سبز گرفتیم.

بابای مهربونت هم نظرش این بود که رنگ قرمز برات مناسب نبود.

بعد هم رفتیم خونه یکی از دوستای بابایی که من و خانومش با هم رفتیم بیرون و

رفتیم از بهار برات برس و شانه و ست ناخن گیر که سبزش رو پیدا نمیکردم خریدیم.

آخه بابایی با دوستش داشتن فوتبال پرسپولیس و استقلال رو میدیدن و اصلا متوجه هیچی

نمیشدن انگار رفته بودن تو تلوزیون.

بابایی میگه پسرم هم بایدطرفدار پرسپولیس باشه ولی من میگم اصلا نمیخوام فوتبالی باشه.

ما داریم با کلی ذوق برات خرید میکنیم تو هم خوب بزرگ شو و سالم و خوشکل بیا

تو بغلمون.

دوستت دارم یه دنیا

پسر خوشگلم امروز وارد هفته 26 شدی و من 14 هفته دیگه مونده تا بیای بغلمون.

انگار زمان نمیگذره خیلی انتظار سخته خییییییییییییییییلی.

 

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

اكنون وزن كودك شما كمي كمتر از 900 گرم و طول بدن او از سر تا پاشنه پا حدود 35.5 سانتي متر است. عصبهاي گوش او در حال تكامل هستند كه در نتيجه به صداهاي مختلف بهتر پاسخ مي دهد. ريه هاي او در حال رشد هستند و او با نفسهاي كوچكش مقادير كمي از مايع آمنيوتيك را تنفس مي كند. اين تمرين براي تولد او و هنگامي كه مي خواهد براي اولين بار با هوا تنفس كند بسيار مفيد است. در صورتي كه كودك شما يك پسر باشد بيضه هاي او در حال حركت به سمت كيسه بيضه هستند كه درچند روز آينده به مقصد نهايي خود مي رسند.

شما چگونه تغییر می کنید؟

در اين زمان ممكن است فشار خون شما كه از هفته بيست و دوم تا بيست و چهارم افت كرده بود، در حال افزايش باشد تا به مقدار طبيعي خود نزديك شود. از آنجا كه عارضه پره‌اكلامپسي اغلب در سه ماهه آخر دوران حاملگي رخ مي دهد، بهتر است در مورد نشانه هاي اين بيماري خطرناك اطلاعات بيشتري داشته باشيد. بهتر است بدانيد كه اين بيماري در 3 تا 7 درصد خانمهاي حامله بروز مي كند. نشانه هايي كه ممكن است بيانگر اين عارضه باشند عبارتند از: ورم ناگهاني دستها و صورت، افزايش وزن ناگهاني (به دليل عدم دفع آب)، تاري ديد، مشاهده لكه ها يا نقاط نوراني در مقابل چشم، سردردهاي ناگهاني شديد يا مقاوم به درمان و احساس درد در ناحيه بالاي شكم. البته پزشك يا ماماي شما با كنترل فشار خون و آزمايش ميزان پروتئين ادرار، در هر يك از ويزيت هاي مراقبتهاي دوران بارداري كه لازم باشد شما را از نظر ابتلا به اين عارضه مورد بررسي قرار مي دهد؛ با اين حال در صورت مشاهده هر يك از علائم فوق بلافاصله با وي تماس بگيريد. تشخيص سريع اين بيماري براي حفظ سلامت شما و كودكتان ضروري است.
اگر از اين به بعد دچار كمر درد مختصري شويد، ممكن است بواسطه هورمونهاي دوران حاملگي باشد كه مفصلها و رباطهاي شما را سست كرده اند؛ همچنين تغيير مركز ثقل بدن شما نيز در اين عارضه موثر است. راه رفتن، ايستادن يا نشستن به مدت طولاني، و همچنين خم شدن يا چيزي را بلند كردن، فشار زيادي به كمر و پشت شما وارد مي كند. يك دوش آب گرم يا كمپرس سرد مي تواند درد را مرتفع كند. ممكن است بخواهيد براي ماساژ پيش از زايمان به يك متخصص مراجعه كنيد؛ در صورتي كه از صلاحيت و تبحر وي در اين زمينه آگاه باشيد، اين هم مي تواند يك گزينه مناسب باشد. در هنگام خواب از بالش كمكي دوران حاملگي استفاده كنيد و آن را بين پاهاي خود قرار دهيد تا از شكم و پشت شما محافظت كند. سعي كنيد بدن شما در حالت مناسب قرار داشته باشد تا فشار بر پشت شما كمتر شود و هنگام خم شدن يا بلند كردن اشياء بسيار مراقب باشيد. در صورتي كه احساس درد شديد يا كرختي (بي حسي) در هر يك از اعضاي بدن خود داشتيد سريعا با پزشك خود تماس بگيريد.

!! نوشته شده توسط sareh | 8:48 بعد از ظهر | یازدهم مهر 1388 •

 

انم چند دست از لباسای پسرم.

بقیه اش رو در پست های بعدی میذارم.

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic
!! نوشته شده توسط sareh | 7:14 بعد از ظهر | هفتم مهر 1388 •

1 سالگی وبلاگم

و اما وبلاگ من 1 ساله شدخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

باورم نمیشه به همین زودی 1 سال گذشت.

1 ساله که من دارم برای جگر گوشه ام مینویسم.

دقیقا سوم مهر 1387 اولین پست رو گذاشتم و نمیدونستم تا سال دیگه چه چیزهایی

در انتظارمونه.

اون روزها پسرکم هنوز وجود نداشتم و من حتی نمیدونستم کی به وجود میاد و

کی به دنیا میاد.

نمیدونستم دختره یا پسر.

نمیدونستم کی مال ما میشه و از آسمون به به زمین میاد و میاد تو دل مامانش و زندگیمون

رو غرق در شادی اومدنش میکنه.

من و همسرم هر دو بهش فکر میکردیم و دوستشبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com داشتیم اما هنوز وجود نداشت.

از روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم تا کوچولوی من بدونه چقدر عاشقشیم با

وجود این که هنوز نیومده زندگی ما روزها و دوران متفاوتی داشت.  

اول که شرایط اومدنش فراهم نبود و ما روزای سختی رو پشت سر میذاشتیم .

بعد که خدا رو شکر زندگیمون مرتب شد منتظر بودیم تا 4 ماه که پسرکم ماه چهارم قدم رو

چشم ما گذاشت و اومد تو دل مامانش .

حالا هم که هنوز به دنیا نیومده و ماداریم روزهای سخت اما شیرین انتظار رو میگذرونیم

و امیدوارم این دوران هم به خوشی پشت سر بذاریم.

امید وارم این وبلاگ رو تا جایی ادامه بدم که پسرم بزرگ شده باشه و خودش روزهای

زندگیش رو ثبت کنه.

الان که من بر میگردم و پست ها اول وبلاگ رو میخونم تمام روزها و لحظه ها برام زنده

میشه و من باورم نمیشه که به این زودی گذشت.

از همسر مهربونم ممنونم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comکه بهم یاد داد چطوری وبلاگ نویسی کنم تا بتونم برای پسرمون

دفتری از روزهای زندگی به جا بذارم.

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

!! نوشته شده توسط sareh | 7:34 بعد از ظهر | پنجم مهر 1388 •

هفته 25

سلام عشق مامان

امروز وارد هفته 25 جنینی شدی پسرم.

وای که هر روز که میگذره من بیشتر و بیشتر مشتاق دیدنت میشم و بیشتر دلتنگ میشم.

من و بابایی هر دومون بینهایت منتظریم که این دوران زودتر تموم شه و شما بیای

تو بغلمون.

هر روز دعا میکنم سالم و صالح باشی و بتونیم با اومدنت از زندگی سه نفرمون لذت

ببریم.

چند روز پیش رفتیم چکاپ عسلم و خدا رو شکر انگار شما خوب بودی.

منم آزمایش تحمل گلکوز رو که داده بودم بردم و نشون خانوم دکتر دادم قندم رو مرز بود

اما خدا رو شکر نسبت به ماه پیش بالا نرفته بود و همچنان رو مرز بود.

البته من خیلی رعایت کردم و فکر میکردم اومده باشه پایین اما همون اندازه بود ولی بازم

خانوم دکتر گفت خوبه و اگر همین طوری تا اخر بارداری رعایت کنی مشکلی پیش نمیاد.

من تا حالا مشکل قند نداشتم اما نمیدونم چرا این طوری شده؟؟؟؟؟؟

همیش نگرانتم گل پسرم و مدام رعایت میکنم که نکنه قندم بالا بره.

خانوم دکتر میگفت اگر کسی از خانواده تون داره ایم مشکل ارثی هست و تقصیر تو نیست.

خدا رو شکر که علاقه ای به خوردن شیرینی ندارم وگر نه چی میشد.

خانوم دکتر گفت باید یه سونو دیگه هم برم منم خیلی خوشحال شدم آخه خیلی وقته

گل پسرم رو ندیده ام و میخوام ببینم چقدر بزرگ شدی عسلم.

دیروز بالاخره برای اولین بار وقتی بابایی دستش رو گذاشت رو شکمم ناز نکردی و براش

تکون خوردی و بابایی کلی ذوق کرد.

آخه بابای مهربونت خیلی دوستت داره عزیزم.

نمیدونی چقدر روزا تنهام و دوست دارم هرچه زودتر بیای و با هم کیف کنیم.

البته دوست ندارم زود تر از موعد بیای و کوچولو و ضعیف باشی پسرم.

پس خوب بزرگ شو منم تا روز موعد صبر میکنم تا پسرم سالم و قوی بیاد بغلم.

دوستت داریم یه دنیا.

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

اندازه كودك شما از سر تا پاشنه پا حدود 34.3 سانتي متر شده است. وزن او (كه حدود 680 گرم است) خيلي زياد به نظر نمي رسد اما او به زودي كمي بافت چربي مي آورد و قيافه باريك و نحيف او تغيير خواهد كرد، پوست نسبتا چروكيده او صاف مي شود و شباهت او به يك نوزاد كامل بيشتر و بيشتر خواهد شد. احتمالا اكنون مي توان موهاي او را ديد كه هم رنگ و هم حالت گرفته اند، هر چند كه رنگ و حالت موهاي او ممكن است بعد از تولد تغيير كنند.

شما چگونه تغییر می کنید؟

نه تنها كودك شما موهاي بيشتري درآورده است كه ممكن است موهاي سر خود شما هم پرتر و درخشنده تر به نظر بيايند. در واقع موهاي شما زياد نشده اند بلكه همان موهاي معمولي شما هستند كه بيشتر از معمول بلند شده اند. همچنين ممكن است موهاي بدن شما نيز تيره تر يا كلفت تر به نظر بيايند. اين موها نيز ظرف چند هفته پس از تولد نوزادتان به حالت عادي بازخواهند گشت؛ گاهي هم براي از بين بردن آنها ممكن است دچار زحمت شويد. شما ممكن است ديگر قادر نباشيد كه به زيبايي و متانت گذشته راه برويد. ادامه دادن به ورزش براي شما خوب است اما هر وقت احساس كرديد كه خيلي خسته شده ايد ورزش نكنيد. همچنين اگر احساس درد، كوفتگي بدن، سرگيجه يا غش كرديد، يا زماني كه نفس كم آورديد بلافاصله ورزش را متوقف كنيد. براي مدت طولاني به پشت دراز نكشيد و از انجام حركتهاي ورزشي كه ممكن است تعادل شما را به هم بزند خودداري كنيد. مقادير زيادي آب بنوشيد، قبل از ورزش گرم كردن و بعد از آن خنك كردن را فراموش نكنيد.
با انجام آزمايش غربالگري گلوكز در فاصله هفته هاي بيست و چهارم تا بيست و هشتم، ممكن است بطور همزمان براي شما آزمايش كم خوني هم تجويز شود. هرچند حجم خون شما در طول حاملگي به شدت افزايش مي يابد اما ممكن است تعداد گلبولهاي قرمز خون شما به اندازه كافي افزايش نيافته باشد. گاهي اوقات اين عارضه را «كم خوني فيزيولوژيك» مي نامند كه در سه ماهه دوم و سوم حاملگي معمول است. در صورتي كه آزمايش خون شما حاكي از كم خوني واقعي باشد بايد از آهن و مكملهاي غذايي استفاده كنيد.
اگر تا حالا به اسم نوزاد خود فكر نكرده ايد بايد در اين كار جدي شويد. انتخاب يك نام مناسب وظيفه اي بسيار مهم است اما بايد براي شما حالت تفريحي هم داشته باشد. به تاريخچه فاميل خود (مثلا اسم پدر پدربزرگتان) يا مكانهايي كه برايتان جالب هستند يا شخصيتهاي محبوب ادبي و داستاني تان و يا شخصيتهاي فيلمهاي مورد علاقه تان فكر كنيد. حتي مي توانيد از كتابهايي كه اسامي مختلف كودكان را جمع آوري كرده اند استفاده كنيد.

!! نوشته شده توسط sareh | 5:28 بعد از ظهر | چهارم مهر 1388 •

عیدت مبارک

سلام عشق مامان.

عیدت مبارک البته با چند روز تاخیر اخه وقتی عید رو اعلام کردن من و شما با هم

رفتیم خونه مامان من و تا دیروز اونجا بودیم و من وقت نکردم زودتر بیام و تبریک

بگم عسلم.

دیروز هم از صبح با مامانم و علیرضا رفتیم برای شما تخت و کمد دیدم و سفارش دادیم.

نمیدونی چقدر انتخابش سخت بود.

دودل بین دو مدل مونده بودم اما بالاخره انتخاب کردم اما همش میگم خدا کنه خوب و تمیز

در بیاره برامون.

تازه بین رنگ هم گیر کردم.

قبلا میخواستم برات سبز نقره ای یا سبز سفید بگیرم اما این مدلی که برات انتخاب کردم

تو مغازه قرمز نقره ای بود و منو حسابی دو دل کرد چون شیک بود البته از قبل هم من

قرمز نقره ای رو دوست داشتم برای پسر اما به نظرم سبز و نقره یا سبز و سفید آرامش

بیشتری داشت اما خوب فعلا دیگه همین قرمز نقره ای رو انتخاب کردم اما قرار شد اگر

پشیمون شدم عوض کنیم رنگش رو.

مامانم میگفت نیمه آبان بیارن اما من گفتم نه اول آذر برای همین حالا حالاها وقت برای

پشیمون شدن داریم اما مدلش رو دوست داشتم حسابی پسرونه بود و بچه گونه نبود.

دوست نداشتم خیلی حالت سیسمونی داشته باشه که چند سال دیگه از مد بیفته.

حالا دوست جونای مهربونم هم که میاین به ما سرمیزنید بهمون نظر بدید در مورد

رنگ سرویس خواب پسر گلم.

مرسی.

!! نوشته شده توسط sareh | 1:23 بعد از ظهر | یکم مهر 1388 •

ماه ششم

سلام پسر قشنگم.

مبارکه مامانی وارد ماه ششم شدیم   و من هر روز بیشتر مشتاق دیدنت میشم.

دوست دارم این ماهها زودتر بگذره و پسرم بیاد تو بغلم.

قربونت برم که انقدر آروم و آقایی.

چند روز پیش به بابایی میگفتم فکر کنم پسرمون خیلی آروم و اقاست چون

از الان که تو دل مامان هستی اذیت نمیکنی و خیلی اروم حرکت میکنی و احساس

میکنم خیلی ارومی.

فکر میکنم اینم به خاطر زحمتهای بابایی باشه که تا اینجا خدا رو شکر برامون آرامش

رو فراهم کرده و نذاشته اذیت بشیم.

احساس میکنم تو هم تو ارامش هستی خدا رو شکر.

امیدوارم همه مامانا و نینیها تو این دوران تو آرامش باشن.

فردا دوباره باید بریم پیش خانوم دکتر تا همه چیز رو چک کنه و ببینه گل پسرم خوب

 بزرگ شده یا نه.

من همش نگران رشد و وزن گرفتنت هستم پسرم .

خوب بخور و بزرگ شو عزیزم.

راستی نمیدونم چرا چند روزی میشه سر گیجه های بدی دارم گاهی نمیفهمم زلزله داره

میاد یا این که این سر منه داره گیج میره برای این سر گیجه خیلی اذیت دارم میشم.

امیدوارم فردا دوباره به خاطر این سر گیجه خانوم دکتر راهی آزمایشگاهمون نکنه

اخه خسته شدم انقدر حساسه و من همیشه در حال آژمایشم.

پسرم دوستت دارم یه دنیا با هر بار تکون خوردنت انگار دنیا مال من میشه و تمام شادی های

دنیا مال من میشه.

خدا یا هر روز و هربار که پسرکم تکون میخوره شکر میکنم و دعا میکنم به همه

اونایی که چشم انتظار نینی هستن این حس زیبا رو بچشون.




!! نوشته شده توسط sareh | 9:5 بعد از ظهر | بیست و پنجم شهریور 1388 •

اعتراضات یک نینی

اعتراضات يك ني ني به والدينش: آقاي پدر! در كمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد ! خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها كمكي به رشد فكري من نمي كنه، بلكه براي دبي شير شما هم مضر است !!! لازم به ذكر است كه سوسك هم يكي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود! پدر محترم! هنگام دستچين كردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسكوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد ! مخصوصاً وقتي كه چشمهاي خود را گشاد كرده، و با تكان دادن سر و لبهايش " بول بول بول بول" مي كند! زهرمار، درد، مرض، كوفت ! الهي كف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني ! جيش كني تو شلوارت! مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي ، كه اختيارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد! آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت كردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي كابينت استفاده نماييد ! اكشن بودن دعوا به همين چيزاست! خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلكه موجب مي شود كه شيرتان بوي " بچه سوسك مرده " بدهد. آقاي پدر! كودكان توانايي كافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي كه شما شكم مرا "پووووووف" مي كنيد به حداقل مي رسد ! الان بگم كه بعد شرمنده تون نشم

  


!! نوشته شده توسط sareh | 4:39 بعد از ظهر | بیست و سوم شهریور 1388 •

خرید برای پسرم

سلام عزیز مامان.

دیروز رفتم برات چند دست لباس گرفتم عسلم.

انقدر ذوق میکنم هر بار که برات لباس میگیرم تا چند روز همش در میارم

نگاهشون میکنم .

آخرشم کثیف میشن.  

عکساشم بعدا برات میزارم عسلم.

وای همش میگم کی پسرم میاد اینارو تنش کنم و حسابی بچلونمش.  

عسل مامان دوستت دارم یه دنیا.

دیشب من و پسرم تو خونه احیا گرفتیم اخه من کمی حالم بد بود ترسیدم برم بیرون

نتونم بشینم.

گل پسرمم هم مثل شبای پیش با مامان همراهی کرد و بیدار بود و برای خودش

شنا میکرد.

الهی قربونت برم من برای خودم هیچ چیز نمیخوام جز این که پسرم سالم و صالح باشه

خدایا هنوز نیومده عاشقشم .

مادر شدن خیلی قشنگه اونو از هیچ زنی دریغ نکن.

 

عسل مامان دو روزه رفتی تو هفته 23

کودک شما چگونه تغییر می کند؟

اكنون طول بدن كودك شما بيشتر از 29.2 سانتي متر و وزن او بيش از 450 گرم است. پوست او قرمز و چروك خورده است. رگهاي خوني در ريه او در حال رشد هستند تا او را براي تنفس آماده كنند. او عمل بلعيدن را انجام مي دهد اما در اغلب كودكان اولين خروج مدفوع پس از تولد صورت مي گيرد. صداهاي بلند (از قبيل صداي پارس سگ يا جاروبرقي) در داخل رحم شنيده مي شوند اما كودك شما را آزرده نمي كنند و حتي موجب آشنايي او با اين صداها نيز مي شوند به نحوي كه او پس از زايمان از اين صداها نخواهد ترسيد. در عين حال مراقب صداهاي خيلي بلند كه حتي گوش شما را آزار مي دهد باشيد.

شما چگونه تغییر می کنید؟

اگر در سه ماهه اول دچار سردرد مي شديد اين سردردها احتمالا كمتر شده اند. در واقع برخي از خانمها در اوايل دوران حاملگي دچار سردرد مي شوند كه علت آن مي تواند تغيير ميزان هورمونها در بدن، تغييرات سيستم گردش خون و يا گرفتگي سينوسها باشد.
شما ممكن است در دوران حاملگي ورمهاي كوچكي را خصوصا در قسمت قوزك پا و پاها مشاهده كنيد. اين تورم به علت تغيير در تركيب شيميايي خون (كه موجب ورود خون به بافتها مي شود) و همچنين بزرگ شدن رحم (كه به سياهرگهايي كه خون را از اندامهاي تحتاني شما به سمت قلب مي برند فشار وارد مي كند و در نتيجه سرعت جريان خون در پاهاي شما كاهش مي يابد) رخ مي دهد. اين ورمها در پايان روز و همچنين در فصل تابستان شديدتر هستند. بدن شما پس از زايمان ميزان مايع اضافي را دفع مي كند و به همين دليل در چند روز اول پس از زايمان ممكن است دفعات بيشتري به توالت نياز داشته باشيد يا بيشتر عرق كنيد. در همين حال هرگاه مي توانيد دراز بكشيد و پاهاي خود را بالاتر از سطح بدن خود قرار دهيد، هنگام نشستن پاهاي خود را به حالت كشيده قرار دهيد، از نشستن بدون حركت به مدت طولاني خودداري كنيد، يك تمرين ورزشي منظم داشته باشيد تا سرعت جريان خون را در بدن خود افزايش دهيد و جورابهاي مخصوص حاملگي بپوشيد. ممكن است وسوسه شويد كه مايعات كافي مصرف نكنيد! اما شما بايد مقادير زيادي آب بنوشيد و شايد جالب باشد اگر بدانيد اين كار به جلوگيري از تورم اعضاي بدن شما كمك مي كند. دقت كنيد كه در صورت مشاهده ورمهاي حاد يا ناگهاني در دستها يا صورت فورا با پزشك يا ماماي خود تماس بگيريد زيرا اين حالتها ممكن است نشانه يك وضعيت حاد و وخيم دوران بارداري به نام پره‌اكلامپسي يا مسموميت حاملگي باشند.

!! نوشته شده توسط sareh | 9:19 بعد از ظهر | بیست و دوم شهریور 1388 •

RSS